تبليغاتX
لؤلؤ

لؤلؤ

ای اشکها ببارید و چشمها را از گرد اندوه بشویید.

مرحوم محدث قومی می نویسد :

در مصباح کفعمی است که سکینه خاتون گفت: چون پدرم کشته شد آن بدن نازنین را در آغوش گرفتم حالت اغماء و بیهوشی برای من روی داد ، در آن حال شنیدم پدرم می فرمود :

شیعیان من ، هر گاه آب خوشگواری نوشیدید مرا یاد کنید و هر زمان مظلومیت غریب یا شهیدی به سمع شما رسید برای من ندبه و زاری کنید .



نوحه سرائی حضرت زینب سلام علیه الله و وداع آن خاتون

با جسد مطهرامام تشنه کام سلام الله علیه


آخـر از کـوی تو با دیـده ی گـریان رفتم

آمـــــدم با تو و با لشگـــر عــدوان رفتم

گر تو با جـمله شهیدان سوی جنت رفتی

من سـوی شــام به هـمراه اســیران رفتم

خاطر جمع و دل آسـوده می باش که من

فرق بـی معجـر و گیسـوی پریشـان رفتم

ای شـه تشنـه جگر این تو این شـط فرات

آب نـوش آب که مـن با لب عطشـان رفتم

بعدازاین بانگ عطش نشنوی ای شاه که من

بـا یــتیمان بـه ســـوی کــوفـه ویـران رفـتم

عـهد ما بـود که تو کشـته شـوی بر لـب آب

تـو وفـا کـردی و مـن بـر سـر پـیـمان رفـتم

چـاک پـهلوی تـو را دیـدم و از پــنـجه غــم

ســیـنـه را چــاک زدم تـا بـگــریــبـان رفـتم

خـاک بر فرق مـن و خـواهری من که تو را

جـسـم صـد چـاک فـکـنـدم بـه بــیـابـان رفـتم

بـر سـر نـعش تو نـگذاشـت بـمانم چـون شـمر

بـا ســر پــاک تـو ای مـهـر درخـشـان رفــتـم

جــودیـا شــرح غـم غـــمـزدگــان کــن کـوتــاه

کـــه زهــوش از اثــر نــالــه و افــغـان رفـتــم

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت20:37توسط یکی از اهالی همین دیار | |

نمی خواستم نام چنگیز را بدانم

نمی خواستم نام نادر را بدانم

نام شاهان را ، محمد خواجه و تیمور لنگ

نام خفت دهندگان را نمی خواستم و خفت کشندگان را

می خواستم نام تو را بدانم

و تنها نامی که می خواستم و ندانستم

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت22:7توسط یکی از اهالی همین دیار | |

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود .


+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت22:55توسط یکی از اهالی همین دیار | |

گاهی از خودمان می پرسیم انجام چه کاری باعث شده که شایسته داشتن چنین شرایطی شوم .

چرا خدا اجازه می دهد این طور چیزهایی برای من اتفاق بیافتد ؟


در این مورد تعبیری را ببینید ...


دختری به مادرش می گوید چطور همه چیز برای او اشتباه پیش می رود ؟ شاید او در امتحان

ریاضی رد شده !

در همین حال نامزدش هم او را رها کرده ...

به خاطر بهترین دوستش

در اوقاتی چنین غمناک یک مادر خوب دقیقا می داند چه چیز دخترش را دلخوش می کند ...: « من

یک کیک خوشمزه درست می کنم »

مادر دخترش را در آغوش می کشد و او را به آشپزخانه می برد در حالیکه دختر تلاش می کند

لبخند بزند .

در حالیکه مادر وسایل و مواد لازم را آماده می کند ، و دخترش مقابل او نشسته . مادر می پرسد :

عزیزم یک تکه کیک می خوای ؟

: آره مامان ! تو که حتما می دونی من چقدر کیک دوست دارم !

بسیاری خوب ، مقداری از روغن کیک بخور . دختر با تعجب جواب میده : چی ؟ نه ابدا !

نظرت در مورد خوردن دو تا تخم مرغ خام چیه ؟

در مقابل حرف مادر دختر جواب میده : شوخی می کنین ؟

یه کم آرد ؟ نه مامان مریض می شم !

مادر جواب داد : همه اینا نپخته هستن و طعم بدی دارن اما اگه اونا رو با هم استفاده کنی اونا یک

کیک خوشمزه رو درست می کنن .

خدا هم همینطور عمل میکند ، هنگامی که ما از خودمان می پرسیم چرا او ما را در چنین شرایط

سختی قرار داده ، در حقیقت ما نمی فهمیم تمام این وقایع کی ، کجا و چه چیزی را به ما می بخشد .

فقط او می داند و او هم نخواهد گذاشت ما شکست بخوریم .

نیازی نیست ما در عوامل و موقعیتهایی که هنوز خامند فرو برویم .

به خدا اعتماد کنیم و

چیزهای فوق العاده ای را که به سوی ما می آیند ، ببینیم .

خدا ما را خیلی دوست دارد ...

او هر بهار گل ها را برای ما می فرستد

او هر صبح طلوع خورشید را برای ما می سازد ...

و هر وقت شما نیاز به حرف زدن داشتید او برای شنیدن آنجاست ...

او می تواند در جایی از جهان زندگی کند اما او قلب تو را برای زندگی انتخاب کرده ...

این پیام را برای کسانی که صادقانه شما را درک می کنند بفرستید من هم امیدوارم روزتان تکه ای

از کیک باشد .

کیک بزرگی داشته باشید !

آفرین !

منظورم همان روز بزرگ برای شماست !


+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت8:51توسط یکی از اهالی همین دیار | |

بهترین لحظات زندگی :

عاشق شدن

آنقدر بخندید تا دلتان درد بگیره 

بعد از اینکه از مسافرت برگشتید ببینید هزار تا ایمیل دارید


به یک جای زیبا برای مسافرت برید

به آهنگ مورد علاقه تان از رادیو گوش بدید

به رختخواب برید و به صدای بارش بارون گوش بدید 

از حموم که اومدید بیرون ببینید حولتون گرمه !

بدون دلیل بخندید

آهنگی رو گوش کنید که شخص خاصی رو یادتون می یاره

دوستان جدید پیدا کنید

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

یکی رو داشته باشید که بدونید دوستتون داره 

کسانی رو که دوستشون دارید ، خوشحال ببینید

زندگی یک مشکل نیست که حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید از آن لذت برد


+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت22:32توسط یکی از اهالی همین دیار | |

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را

در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد :

من کور هستم لطفا به من کمک کنید .

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود . او چند سکه در کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد ...

تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت

و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل بازگشت و متوجه شد که

کلاه مرد پیر پر از سکه و اسکناس شده است .

مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست بداند که

اگر او همان مرد است چه چیزی بر روی تابلو نوشته است ؟

روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته ی

شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد .

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است اما روی تابلوی او خوانده می شد :

امروز بهار است ، اما من نمی توانم آن را ببینم !!!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید

استراتژی خود را تغییر دهید

خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد

باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است .

حتی برای کوچکترین اعمالتان از

دل

فکر

هوش و

روحتان مایه بگذارید

این رمز موفقیت است ....

پیروز باشید .


+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت16:31توسط یکی از اهالی همین دیار | |

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید !

یک نفر در آب دارد می سپارد جان .

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید .

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن ،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید ،

آن زمان که تنگ می بندید

بر کمرهاتان کمربند ،

در چه هنگامی بگویم من ؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان !

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت5:53توسط یکی از اهالی همین دیار | |

نه در رفتن حرکت بود ،

نه در ماندن سکون ،

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود ،

و باد سخن چین با برگ ها رازی چنان نگفت که به شاید ،

دوشیزه عشق من مادری بیگانه است ،

و ستاره پر شتاب بر مداری مأیوس جاودانه می گردد.



سه گروهند که با بقیه فرق دارند :


پیامبر ، شاعر ، دیوانه .

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت15:14توسط یکی از اهالی همین دیار | |

 این شعری که می خونید نوشته ی خودمه و واقعا یک خواب نبود بلکه یک رویا یا شاید هم یک بیداری بود ، من فکر می کنم ما زمانی که خوابیم بیداریم و زمانی که بیداریم  خوابیم ...

...خواب بودم خواب دیدم مرگ را

خوابیدن زیر خروارها خاک و سنگ را

از کنارم می گذشتند مردمان

نکردند هیچ یک رو به سوی مردگان

بدیدم میبرندش سوی قبراین مرده را

بی هیچ یاری این کفن پوشیده را

دیدم ناگه که این خفته در تابوت منم

ازترس پرید ، رنگ ز رخ و لرزید تنم

دوستانم اشک می ریختند از برایم بی صدا

اهل خانه از ماتمم سر می دادند عزا

هر چه گفتم من میان شما و زنده ام

ندادند هیچ یک پاسخی به قلب پژمرده ام

میان خاک نهادند تابوت مرا آن سو

اهالی برفتند و گرفتند ز من رو

ناگهان دنیا به چشمانم تار شد

تنهایی به قلبم همچون نار شد

زمین لرزید و همه چیز پاک شد

بدیدم دیوار پشت سرم ز خاک شد

دیدم دو فرشته ناگه بسویم آمدند

از خشم ، فریادها بر سرم می زدند

دو ملک پرسیدند رب تو کیست؟

گو به ما شغل و نام تو چیست ؟

چگونه گذشت برت به دنیا کارها

زیستی با کدام و بی کدام یارها

بگو بر ما امامانت که بودند ؟

گناه را چگونه از تو می زدودند ؟

چنان بودند پرخشم و ترس آن دومَلک

کز ذهنم برفت جواب ها در مُلک وفلک

ناگه هر دو با خشم به جسمم تاختند

قلب من را پر ز وحشت ساختند

گفتند برخیز که هم اکنون بی یار

می بریمت بدین سان بسوی نار

صرف دنیا کردی عمر را دادی هدر

از برای خود آتشها را کردی قدر

دگر آنجا ز نادمان ندامت دیر بود

جسم و جانم بسته در زنجیر بود

چو دیدم آتش را ، وحشت درونم چیره شد

هرچه بود آنجا به چشمانم تار و تیره شد

در دل کردم نظر به سوی مولا

امیدم بود به رب و آل زهرا

صدا کردم عزیز و نایبِ احمد را

فرق بشکافته ی اهل محمد را

بدیدم که ناگه به سویمان نوری شتافت

قلب دو مَلک از ضیاء آن می گداخت

مردی آمد زیباتر از خورشید و ماه

درصدد بود بگشاید به رویم راه و چاه

از جمالش حیران بودم و بی خبر

آمدند به دنبالش زیبا رویان ز وَر

بهشت را با نگاهش تصویر کرد

وجودش را در وجودم تکسیر کرد

با آرامشش برد ز من تاب را

یافتم در او هر ارزش و نایاب را

چشمانش تجلی را برایم می سرود

هر نگاهش سراسر دلم را می ربود

که دومَلک حیران گشتند و گفتند سخن

از برای چه آمده اینجا ابو الحسن ؟

گویا مولا برای شفاعت آمده

سبب شادی اهل ندامت آمده

دو مَلک درودها گفتند بر یار بتول

خم گشتند و گفتند ای نایب رسول

سبب آمدنت به اینجا چیست ؟

این مکان جایگاه اهل جنت نیست !

بگفتا : آمدنم از برای همین است

چو شیعه ام میان غمی حزین است

مولا گفت : رهایش کنید این بنده را

آزاد سازید این بنده شرمنده را

آمدم با خود او را نزد اهلم برم

گر بسوزد ، آتش خورده برجگرم

او میان دنیا به عشق آل احمد زنده بود

در میان مردمان یاری پای بنده بود

درعزای حسینم ازدل و جان می گریست

سبب این همه حب ، جز شفاعت چیست !؟

با آنکه هیچ یک از ما را ندیده بود

درزمان حجتم ، ازدوریمان گریسته بود

او راه ما را اندکی در پیش رفت

لحظه ها با یاد ما ز یاد خویش رفت

او جای من ، یتیم داری کرده است

هر چه بوده برای یتیمانم داده است

ذکر زبانش یا علی بوده و بس

امید آنکه کشته شود به راه آن فریاد رس

نماز شبش را هدیه کرده به اهل قبور

حامی او خواهد بود در قیامت آل نور

مهربانی و گذشت و مدد بوده عبادتش

چگونه علی نکند نزد رب شفاعتش

رب ما او را به کرم خود بخشیده است

زین پس هم جوار ما گردید و بس

او دگر اهل جنت و یار مصطفی ست

این ز اکرام رب و شفاعت مرتضی ست

آری ، هر که با ما باشد از پیش

می دهیم او را جایگاهی نزد خویش

دو مَلک انداختند سر را به زیر

رها گشت تنم زین بند و گیر

پای من هم سوی مولا می دوید

دگرآنجا چشمم جز نور چیزی ندید

 سلام دوستان ممنون از نظراتتون ، اگه شعر من از نظر آهنگ و وزن ایرادی داره به بزرگی خودتون ببخشید چون من نه شاعرم و نه تجربه ی شعر گفتن دارم فقط اون چیزی رو که دیدم با قلم روی کاغذ اوردم .
باز هم از نظراتتون ممنون و از انتقادت هم مچکرم که همیشه این انتقادات هستند که باعث پیشرفت می شن .

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت6:10توسط یکی از اهالی همین دیار | |

چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد ،

از واژه دو وجهی تکرار خسته ام ،

من بی رمق ترین نفس این حوالیم ،

از بودن مکرر بر دار خسته ام ،

من با عبور ثانیه ها خورد می شوم ،

از حمل این جنازه هوشیار خسته ام.

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت21:26توسط یکی از اهالی همین دیار | |