لؤلؤ
ای اشکها ببارید و چشمها را از گرد اندوه بشویید
گاهي نمي شود كه نمي شود
گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است
گاهي ناگفته قرعه به نام تو مي شود
گاهي گداي گدايي و بخت نيست
گاهي تمام شهر گداي تو مي شود

من در این وسوسه ی شهر
دنبال کسی میگردم
که شبیه همه نیست
مثل آب است دلش
مثل پروانه ظریف
مثل تو رویایی
و نفس میکشد از عشق خدا
من در این وسوسه
ی شهر پی
دکتر علی شریعتی:
میخواهم بگویم ......
فقر همه جا سر میکشد .......
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ......
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست .......
فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند ......
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......
فقر ، کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....
فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....
فقر ، همه جا سر میکشد ........
فقر ، شب را " بی غذا " سر کردن نیست .. فقر ، روز را " بی اندیشه" سر کردن است

با تو هستم فرهاد
تیشه بیهوده بر این کوه مزن
که دگر شیرینی
دیده اش گرم تمنای تو نیست
و صدای زدن تیشه تو
قلب بی ارزش من را به تپش باز نخواهد آورد
در زمستان بلندی که گذشت
قلب من در قفس جسم
قدمی مانده به دیوار عدالت پژمرد
قلب من طوری مرد
که دگر آن نفس گرم تو هرگز نتوانست مرا زنده کند
شاید از روز ازل
از همان روز که گویند خداوند بزرگ
از دم خود به بشر عشق دمید
من به بازی پی دیدار شیاطین بودم
و یقین در ان روز
اولین کس که خداوند در او عشق دمید
توی مجنون صفت و عاشق و شیدا بودی
با تو هستم فرهاد
مشت بیهوده بر این خانه مزن
که فروریخته این میکده از باد خزان

اکنون آن زمان رسیده است که من به صورت ِ
دردی جانگزای درآیم ؛
درد مقطع روحی که شقاوت های نادانی ،
آنرا از هم دریده است .
و من اکنون
یک پارچه دردم

| Design By : Night Melody |


